در اقتصادی سالم، برنامهریزی یعنی نگاهکردن به افق: برآورد هزینه، پیشبینی درآمد، مدیریت ریسک و تصمیمگیری بر اساس دادههای پایدار. اما در اقتصاد ایران، این منطق آرامآرام جای خود را به عادت دیگری داده است؛ عادتی که نه با بودجهریزی سازگار است و نه با توسعه: ردیابی لحظهای قیمت دلار. امروز بسیاری از تصمیمهای فردی و جمعی نه بر اساس «چه باید کرد؟» بلکه بر اساس «دلار الان چند است؟» گرفته میشود. این جابهجایی ظریف اما خطرناک است؛ جابهجایی برنامه با قیمت.
وقتی دلار به قطبنمای اصلی تصمیمسازی تبدیل میشود، آینده از معنا تهی میشود. برنامهریزی نیازمند ثبات نسبی است، اما دلار لحظهای، منبع دائمی بیثباتی است. جامعهای که هر صبح با نرخ ارز بیدار میشود، دیگر انرژیای برای ساختن افق ندارد. ذهنها کوتاهمدت میشوند، تصمیمها واکنشی و اقتصاد، فرسوده.
این وضعیت فقط محصول نوسان ارزی نیست؛ محصول تغییر منطق اندیشیدن اقتصادی است. در سالهای تورمی، دلار از یک متغیر اقتصادی به شاخص «امنیت» تبدیل شده است. پس طبیعی است که افراد، کسبوکارها و حتی نهادها، به جای سؤال از مسیر آینده، چشم به تابلوی ارز بدوزند. دلار در این میان نه فقط قیمت کالاها، بلکه زمانبندی تصمیمها را هم تعیین میکند: کی بخریم، کی نفروشیم، کی صبر کنیم و کی فرار کنیم.
در سطح خانوار، این منطق به شکل سادهای دیده میشود. خانوادهای که قصد خرید خانه، خودرو یا حتی لوازم ضروری دارد، بیش از هر چیز منتظر «علامت دلار» میماند. اگر دلار بالا برود، هجوم برای خرید آغاز میشود؛ اگر کاهش یابد، تصمیمها متوقف میمانند، چون کاهش موقتی تلقی میشود. نتیجه، رفتارهای نوسانی است که نه رفاه میآورد و نه آرامش. خانواده دیگر برنامه مالی ندارد؛ فقط واکنش دارد.
در سطح بنگاههای اقتصادی، ماجرا پیچیدهتر و پرهزینهتر است. تولیدکنندهای که به جای برنامه فروش سالانه، هر روز نرخ فردایی را رصد میکند، عملاً از برنامهریزی خارج شده است. او قیمت را نه بر اساس هزینه واقعی، بلکه بر اساس ترس از آینده تنظیم میکند. قراردادهای کوتاهمدت، توقف سرمایهگذاری، کاهش تولید و انجماد بازار، پیامد همین ذهنیت است. وقتی نرخ ارز مرجع تصمیمگیری میشود، برنامهریزی به ریسک تبدیل میشود.
بُعد خطرناکتر، اثر اجتماعی این وضعیت است. ردیابی لحظهای دلار، جامعه را در حالت اضطراب دائمی نگه میدارد. موبایلها هر ساعت با قیمت جدید بهروز میشوند، کانالها روایتهای متناقض میسازند و ذهن جمعی، در یک چرخه بیپایان هشدار و شایعه میچرخد. این اضطراب، سرمایه اجتماعی را میفرساید و اعتماد را نابود میکند. وقتی هیچ عددی قابل اتکا نیست، هیچ وعدهای هم جدی گرفته نمیشود.
نکته مهم آن است که این وابستگی روانی به دلار، حتی در دورههای ثبات نسبی هم باقی میماند. چون عادت شکل گرفته است. جامعهای که برنامهریزی را کنار گذاشته و به پایش لحظهای قیمت خو گرفته، حتی در آرامش هم مضطرب است. دلار، حتی وقتی آرام است، «تهدید بالقوه» تلقی میشود. این همان نقطهای است که باید آن را بحران دانست؛ نه بحران ارزی، بلکه بحران افق.
در چنین فضایی، سیاستگذاریهای اقتصادی هم قربانی میشوند. سیاستگذار، به جای ساختن چارچوبهای بلندمدت، ناچار است به واکنشهای کوتاهمدت تن بدهد؛ تزریق، محدودیت، وعده یا تکذیب. ابتکار عمل از دست سیاست خارج میشود و روایت غالب، در بازارهای غیررسمی و شبکههای اجتماعی شکل میگیرد. این یعنی اقتصاد، نه با برنامه، بلکه با نبض شایعه حرکت میکند.
بازگشت به برنامهریزی، بیش از هر چیز نیازمند قابلپیشبینیکردن آینده است؛ نه با تثبیت دستوری، بلکه با شفافیت، ثبات در تصمیمها و پرهیز از شوکهای ناگهانی. تا زمانی که آینده مهآلود است، دلار به ناچار جای افق را میگیرد. اما هر روزی که اقتصاد با ردیابی قیمت ارز اداره میشود، یک روز از امکان توسعه واقعی کاسته میشود.
اقتصادی که افق ندارد، زنده میماند، اما رشد نمیکند. و دلاری که جای برنامهریزی را میگیرد، شاید عددها را توضیح دهد، اما آیندهای نمیسازد.
نویسنده:مهدی فتحی

