رئالیتیشوی «شفرونی» تازهترین تلاش پلتفرم فیلیمو برای احیای ژانر شوهای سرگرمکننده محسوب میشود؛ برنامهای به کارگردانی رضا مهرانفر و با اجرای نیما شعباننژاد که قرار بود حال مخاطب خسته را بهتر کند و چند دقیقه لبخند را به خانهها بازگرداند.
اما نتیجه، نه شوخی است و نه شور؛ بیشتر شبیه تقلای نمایشی برای خنداندن در سکوتی عمومی است که هیچکس دیگر طالب شوخی نیست.
«شفرونی» در ظاهر، یک برنامهی پرزرقوبرق با نورهای رنگی و دکور پرهزینه است، اما در ذات، جز تکرار و تقلید چیز دیگری ندارد. ایده، همان ایدهی آشناست: چند بازیگر، چند موقعیت طنز و مجموعهای از خندههای ازپیشطراحیشده. این برنامه درست در نقطهای که باید نوآور باشد، از خستگی خودش هم خسته است.
یک نگاه ساده به فهرست مهمانان کافی است تا مخاطب حس کند به تماشای تکرار «نمایش خانگی» دیگری نشسته است. همان چهرهها، همان شوخیها، همان ریاکشنها.
در «شفرونی»، نظام بازیگری به مدار بستهای از چهرههای آشنا محدود شده؛ گروهی از بازیگران که مثل اجرام در قانون پایستگی، از برنامهای به برنامهی دیگر گردش میکنند بدون آنکه انرژی تازهای وارد فضا شود.
این چرخشِ بیرویداد، بزرگترین ضعف تولیدات نمایشی امروز است؛ خندهای که نه از طنز که از عادت شکل میگیرد.
در تمام قسمتهای پخششده، شوخیها تکرار مستقیم نسخههای پیشین است – همان کلیشههای رفتاری، همان کمدی موقعیت ازمدافتاده.
در بهترین حالت، برنامه چیزی نیست جز تقلید خام از مدلهای موفقی چون «جوکر»؛ تنها با این تفاوت که در «شفرونی» نه از قانون نخندیدن خبری است، نه از شوخطبعی مبتکرانه.
در جوکر، خنده ممنوع بود. در شفرونی، خنده بیدلیل است.
نیما شعباننژاد، که پیشتر نشان داده توانایی اجرای صحنه را دارد، اینبار قربانی فیلمنامهای میشود که چیزی برای گفتن ندارد. او مجبور است میان خلأ محتوا و تعهد به شو، با خندههای تصنعی تعادل برقرار کند.
حضور نعیمه نظامدوست در قسمت نخست، قرار بود عاملی برای ایجاد طنازی بیغرض و زنانه باشد؛ اما شوخیهای تکراری و گاه تمسخرآمیز، احترام به زن را به شوخی گرفتهاند.
در شرایطی که جامعه به گفتوگو درباره زنانگی، شأن انسانی و چهرههای واقعی نیاز دارد، تماشای بازتولید همان کلیشههای قدیمی تنها ناامیدکننده است.
شفرونی، با خنده از چهرهی زن، همان خطایی را تکرار میکند که جوکر آغازگر آن بود: اشتباه گرفتن «هجو» با «تحقیر».
یا در قسمت دوم با حضور سوسن پرور و متین ستوده در قالب آیتم آشپزی آغاز شد؛ آیتمی که اگرچه در ابتدا لحنی شوخ داشت، اما بهسرعت بدل شد به تماشای اتلاف نعمت.
وقتی جامعه از قیمت مرغ و برنج مینالد، خندیدن به شوخیهایی درباره دورریزی غذا دیگر طنز نیست، بیحسی است.
این تضاد طبقاتی درون صحنه – جایی که مجریانِ مرفه با بازی با مواد غذایی سرگرماند و مخاطب در خانه نگران قبض است – مخاطب را از خنده بازمیدارد.
طنز اگر دردی را درمان نکند، خودش درد میشود.
رئالیتیشو یعنی تجربه، رقابت، جایزه، مشارکت. در «شفرونی» هیچیک از این ارکان جدی گرفته نشده.
نه رقابتی در کار است، نه روندی برای دنبالکردن وجود دارد؛ مخاطب از ابتدا تا انتها نمیداند قرار است چه ببیند جز خندههای بیریشه و برندههای بیمعنا.
حتی اگر بودجه کلانی در کار بوده، بهنظر میرسد خرج نور، لباس و دکور شده نه برای خلق موقعیت طنز واقعی.
در نهایت یک نفر صرفاً چون «بانمکتر» بوده جایزه میگیرد – بیآنکه مخاطب بداند چرا.
«شفرونی» قرار بود برای استراحت ساخته شود، اما خودش بدل به خستگی جدیدی است.
تماشاگر با امید به شوخی وارد پلتفرم میشود و در پایان با ۴۰ دقیقه نویزِ کمخلاقیت روبهروست.
برنامهای که نه فکر میدهد، نه حس مثبت، نه حتی سرگرمی کوتاهمدت.
در جهانی که هر شب صدها دقیقه نمایش و شو جهانی در دسترس است، چنین برنامهای نه مخاطب را نگاه میدارد نه حالش را بهتر میکند.
درواقع، «شفرونی» آینهی بحران خلاقیت در ساحت محتوای سرگرمکننده ایران است؛ بحرانِ لبخند.
«شفرونی» نه تنها در مقام یک شو، بلکه در مقام یک تجربه رسانهای شکست خورده است؛ چون خنده را از معنا تهی کرده.
در روزگاری که مردم برای فرار از تکرار میخندند، هیچ چیز خطرناکتر از خندهی تکراری نیست.
نویسنده :مهدی فتحی

