«آتشسوزیها» روایت تلخ ذبح انسانهایی است که بیآنکه بخواهند، جسم و روحشان را در نبردی اهریمنی قمار کردهاند. اثر جدید مرتضی میرمنتظمی در سالن اصلی تئاتر شهر، مواجههای هولناک با پرسشی است که «وجدی معود»، درامنویس شهیر لبنانی-کانادایی، پیش روی ما میگذارد: چگونه جنگ، محصولِ عشق را به شیطان بدل میکند؟ در این ضیافتِ خون و حافظه، عمق فاجعه به قدری است که زبان از سخن باز میماند و سکوت، نه از روی رضایت، که به عنوان تنها فریادِ نجات، بر صحنه طنینانداز میشود.
هویت؛ قربانی اولِ شعلهها
وجدی معود، شاعر هویت، جنگ و رنج است. او در «آتشسوزیها» نشان میدهد که جنگ پیش از آنکه خانهها را بسوزاند، خانواده را از هم میپاشد و پیش از آنکه انسان را بکشد، هویت او را میگیرد. آدمهای او همگی «بازمانده»اند؛ حتی اگر سالها از صلح گذشته باشد. آنها میان حقیقت و فراموشی سرگرداناند. در این درام اسطورهای، «ژوکاسته» دیگر یک نام در کتابهای باستان نیست؛ او مادری در جهان مدرن است که سکوتش از هر فریادی بلندتر است. معود با مهارتی خیرهکننده، انسان را محور اصلی قرار میدهد و در هر سیلاب از نمایشنامه، تعریف انسانیت را دچار چرخشی عظیم میکند؛ چرخشی که مخاطب را در بحرانی از پیشداوریها، حیران و سرگشته رها میکند.
کارگردانی؛ میان جسارتِ انتخاب و لکنتِ روایت
بیشک آخرین اثر میرمنتظمی را باید در مقام انتخاب متن تحسین کرد. او سراغ نمایشنامهای رفته است که اگرچه در نیمهی نخست، بیش از اندازه درگیر جزئیات میشود، اما هرچه پیش میرود بر صلابت و استحکام بنمایههای آن افزوده شده و مخاطب را در بهتی عمیق فرو میبرد. با این حال، همین جزئیاتپردازی افراطی متن در نیمهی اول، کارگردانی را نیز با کندی در ریتم و تمپو مواجه کرده است. شاید یک دراماتورژی دقیقتر و بیرحمانهتر میتوانست مخاطب را در شروع مسیر سرحالتر نگه دارد تا سنگینیِ روایت، منجر به رخوت در تماشاگر نشود.
میرمنتظمی که پیش از این زیبانمایی در فرم را تجربه کرده بود، اینجا با چالشی بزرگ روبروست: «زیبا کردنِ رنج». او تلاش کرده خشونتی را به تصویر بکشد که زخمش درد داشته باشد اما همدردی با آن، لذتی تراژیک ایجاد کند. اما در این مسیر، اجرا گاهی میان «شعرگونه بودن» و «گزارش وقایع» معلق میماند.
صحنه؛ معماریِ انزوا و حقیقت
نقطه قوت بلامنازع این اجرا، طراحی صحنهی «کارکردی» و غیردکوراتیو آن است. دیوارهای شیشهای که به مرور و همگام با لایههای شناختی کاراکترها اضافه میشوند، هوشمندانه عمل میکنند. این دیوارها گاه مرز میان زندان و خانه هستند و گاه فاصله میان آدمها را نمایندگی میکنند. حذف ناگهانی آنها در فینالِ نمایش، همزمان با برهنه شدن حقیقت، تماشاگر را با کاراکترها در فضایی تهی و زیر هجوم نورهای موضعی تنها میگذارد.
نورپردازی مینیمال نمایش نیز در خدمت اتمسفر اثر است و بدون آنکه درگیر جلوههای بصری غیرضروری شود، به فضاسازی درونی و بیرونی کمک میکند. با این حال، یک علامت سؤال بزرگ در بالای صحنه باقی میماند: درج گفتار متن بر تابلوی اعلانات! وقتی اجرا توان روایت دارد، چرا باید مخاطب را با نوشتهای که تکرار دیالوگهاست، از تمرکز بر بازی و میزانسن بازداشت؟ این تمهید نه تنها حسی ایجاد نمیکند، بلکه ریتم دریافتِ تماشاگر را میشکند.
بازیگری؛ شکاف میان ستارهها و بدنه
«آتشسوزیها» در حوزهی بازیگری از یکدستی لازم برخوردار نیست. حضور چهرههای توانمندی چون ریما رامینفر، ستاره پسیانی و رضا بهبودی، وزنه سنگینی به اجرا داده است، اما تفاوت سطح بازی این حرفهایها با بازیگران فرعی و نقشهای جانبی، به وضوح قابل لمس است. در درامی که «بدنِ بازیگر» باید حامل حافظهی زخمی باشد، هر لکنتی در بازیهای فرعی، پیوستگیِ حسیِ اثر را مخدوش میکند.
بازیگران اصلی لحظات درخشانی خلق میکنند، اما به دلیل گسستهای ریتمیک، این لحظات کمتر به یک جریان واحد تبدیل میشوند. بدنِ اجرا باید خود زخمی باشد تا بتواند این حجم از رنج را حمل کند؛ اما در برخی دقایق، اجرا بیش از آنکه «زندگی» کند، به «توضیح دادنِ واقعه» بسنده میکند.
موخره؛ خاکستری که میماند
در نهایت، «آتشسوزیها» اثری قابل احترام و تکاندهنده است که به لطف متن غافلگیرکنندهاش، تماشاگر را با پایانی بهتآور به بیرون از سالن رهنمون میسازد. این نمایش، پیروزیِ سکوت بر کلمات است؛ جایی که قضاوتها رنگ میبازند و تنها حقیقتِ عریانِ انسانیت باقی میماند. میرمنتظمی اگرچه در نبرد با ریتمِ سنگینِ نیمهی اول تا حدی عقبنشینی کرده، اما در نهایت توانسته است اتمسفری بسازد که ذهن مخاطب را تا مدتها پس از خروج از سالن، درگیرِ شعلههای خود نگه دارد. «آتشسوزیها» بیش از آنکه دربارهی جنگ باشد، دربارهی اثری است که خشونت بر روح انسان میگذارد؛ رنجی که نسلها بعد نیز، گریبانِ کسانی را که هرگز جنگ را ندیدهاند، رها نمیکند.
پاکنویس پایگاه خبری