شنبه , 18 مهر 1405 - 2:18 قبل از ظهر
آقای قاضی3

قضاوت میان «آموزش» و «درام»؛ مروری بر فصل سوم سریال «آقای قاضی»

تماشای فصل سوم این پرسش بنیادین را پررنگ‌تر از همیشه پیش روی مخاطب و منتقدان قرار می‌دهد: آیا یک اثر نمایشی می‌تواند به بهای انجام مأموریت آموزشی، بدیهی‌ترین اصول درام‌پردازی و جذابیت بصری را نادیده بگیرد؟

۱. کارکرد آموزشی؛ موفقیتی که نباید نادیده گرفته شود

بی‌تردید اگر «آقای قاضی» را از منظر مسئولیت اجتماعی و کارکرد رسانه ملی در ارتقای فرهنگ عمومی بسنجیم، باید آن را یکی از پروژه‌های موفق تلویزیون قلمداد کرد. ارتقای سواد حقوقی جامعه، آشنایی توده‌های مردم با روند دادرسی، ابهام‌زدایی و رفع ترس‌های بی‌مورد از مراجع قضایی و حتی ترویج فرهنگ پیشگیری از جرم، همگی اهداف ارزشمندی هستند که اثر به بخش قابل‌توجهی از آن‌ها دست یافته است. در شرایطی که دستگاه قضا با تراکم پرونده‌ها و کمبود نیرو دست‌وپنجه نرم می‌کند، ترغیب مخاطب جوان به شناخت این اتمسفر نیز مزیتی انکارناپذیر است. اما دقیقاً از نقطه عبور از این رسالت است که چالش‌های جدی اثر آغاز می‌شود.

۲. قربانی شدن درام در پای پیام‌های گل‌درشت

مشکل بنیادین فصل سوم اینجاست که نویسندگان در تب‌وتاب آموزش حقوق به مردم، رسالت اول سینما و تلویزیون یعنی «قصه‌گویی جذاب» را فراموش کرده‌اند. دیالوگ‌های سریال در بسیاری از دقایق، بیش از آنکه شبیه مکالمات ارگانیک انسان‌های مضطرب در دادگاه باشد، شبیه بازخوانی مواد قانونی و پندهای آموزشی است. متن‌ها بیش از حد توضیحی و فاقد زیرمتن دراماتیک هستند؛ موضوعی که بازی را حتی برای بازیگران مستعد نیز دشوار و لحن صحنه‌ها را تصنعی می‌کند.

۳. فرسایش فرم؛ لوکیشن بسته بدون غنای بصری

تصمیم بر ادامه ساختار تک‌لوکیشن در فصل سوم، ریسک بزرگی بود که متأسفانه به خلق خروجی موثری ختم نشد. محدودیت فیزیکی لوکیشن می‌توانست به بستری برای خلق تعلیق متراکم از طریق میزانسن‌های حساب‌شده، حرکات پویای دوربین، بازی‌های نوری و طراحی صدای دقیق بدل شود؛ اما فقدان این مؤلفه‌ها در کنار تدوین و ریتمی کند، فضای دادگاه را در حد یک دکور خشک و بی‌روح تلویزیونی نگه داشته است. فرمی که در فصل اول غافلگیرکننده بود، در فصل سوم به یک یکنواختی فرساینده دچار شده است.

۴. آرمان‌گرایی در برابر واقعیت راهروهای دادگستری

یکی دیگر از گسست‌های محسوس سریال، فاصله آشکار آن با واقعیت عینی دادگاه‌های کشور است. در دنیای واقعی، حجم کمرشکن پرونده‌ها و محدودیت زمان، مجالی برای مکث‌های طولانی، همدلی‌های عاطفی و واکاوی‌های روان‌شناختی قاضی با طرفین دعوا باقی نمی‌گذارد. هرچند تلطیف این فضا برای مخاطب ناآشنا احساس آرامش کاذب ایجاد می‌کند، اما برای شهروندی که تجربه حضور در مراجع قضایی را دارد، تصویری روتوش‌شده و دور از واقعیت‌های بروکراسی اداری به نظر می‌رسد.

۵. قاضی تازه بر مسند قضا؛ شجاعت در استعدادیابی

بزرگ‌ترین دگرگونی این فصل، تغییر محوری‌ترین عنصر روایت یعنی شخص «آقای قاضی» است. پس از دو فصل درخشش «بهزاد خلج»—استعدادی که توسط کیومرث مرادی به درستی کشف شد و خیلی زود سیمرغ جشنواره فیلم فجر را درو کرد—این‌بار نوبت به «مهدی بهرام‌بیگی» رسیده است.

بهرام‌بیگی توانسته اجرایی متین، واقع‌گرایانه و تمیز ارائه دهد، هرچند طبیعی است که مخاطب خوگرفته به کاریزمای خلج، در ابتدا با او فاصله حسی داشته باشد. با این حال، اصرار تیم سازنده و کیومرث مرادی بر چهره‌سازی و میدان دادن به استعدادهای گمنام تئاتری به‌جای بازتولید چهره‌های تکراری و پرهزینه تلویزیون، از درخشان‌ترین و قابل‌تحسین‌ترین ویژگی‌های این مجموعه است؛ شجاعتی که حتی لغزش‌های کیفی برخی نابازیگران در برخی قسمت‌ها را هم قابل چشم‌پوشی می‌کند.

(همچنین ادای دین معنادار سازندگان در تیتراژ پایانی به یاد و تصویر کودکان شهید میناب، نشان از تعهد اخلاقی و مسئولیت اجتماعی هوشمندانه‌ای دارد که در فضای سکوت جریان غالب هنر، شایسته تقدیر است.)

چشم‌انداز آینده؛ خروج از حصارِ بی‌نقصی

«آقای قاضی» اگر قصد دارد از گردونه‌ی رقابتِ سریال‌های تلویزیونی حذف نشود، باید پیش از هر چیز از آن فضای استریل و گلخانه‌ای که برای خودش ساخته، فاصله بگیرد. تماشاگرِ باهوشِ امروز، دیگر با قرائتِ بی‌چون‌وچرای مواد قانونی سرگرم نمی‌شود. برای بقا در فصل‌های احتمالی آتی، چند «باید»ِ اجتناب‌ناپذیر وجود دارد:

۱. عبور از مرزهای شعبه: دوربینِ سریال بدجوری در حصار چهاردیواری دادگاه زندانی شده است. وقت آن نرسیده که به کاراکترها «مرخصی» بدهید و اجازه دهید در دنیای واقعی هم نفس بکشند؟ این همه اصرار بر تک‌لوکیشن، حالا دیگر نه یک سبک هنری، که بیشتر شبیه به یک محدودیتِ خودخواسته‌ برای صرفه‌جویی در پروداکشن به نظر می‌رسد. بگذارید ریشه‌های زیستی شخصیت‌ها را در جهان بیرون هم لمس کنیم، مگر نه اینکه آن‌ها خارج از دادگاه هم زندگی می‌کنند؟

۲. پایانِ عصرِ قدیس‌ها: آن «آقای قاضیِ» بی‌نقص، مهربان و همیشه در صحنه، بیشتر شبیه شمایل‌های مقدس است تا یک انسان واقعی. این حجم از قدیس‌سازی، نه‌تنها باورپذیر نیست، بلکه به‌شدت حوصله‌سربر است. وقت آن رسیده که شخصیت‌ها را از آن فضای سفیدِ مطلق خارج کنید؛ ما به قاضیِ خاکستری نیاز داریم، کسی که خشمگین می‌شود، تردید می‌کند، اشتباه می‌کند و حتی گاهی در برابر فشارها کم می‌آورد. کمالِ مطلق، قاتلِ درام است.

۳. از تریبون تا واقعیت: سریال باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد «بروشور تبلیغاتی سیستم قضایی» باشد یا «آینه جامعه». عدالت در واقعیت، نه آراسته است و نه بی‌نقص؛ پر از دست‌انداز، نارسایی و اصطکاک است. جسارت به خرج دهید و به جای اینکه فقط قانون را «مشق» کنید، کمی هم زخم‌های سیستم را نشان دهید. مخاطب، «واقعیتِ جاری» را می‌فهمد، نه «مدینه‌ی فاضله‌ی‌ حقوقی» را. عدالتِ واقعی نه در قرائتِ خشکِ مواد قانونی، که در پیچیدگیِ درام و نمایشِ حقیقتِ خاکستری زاییده می‌شود.

 

درباره ی مهدی فتحی

مطلب پیشنهادی

عبور هوشمندانه «کوری» از کلیشه‌های معمایی؛ کالبدشکافی قسمت‌های هفتم تا نهم

از همان شش قسمت نخست سریال «کوری»، سازندگان اثر مرزبندی روشنی با ساختارهای کلاسیک و کلیشه‌ای ژانر پلیسی–معمایی ترسیم کردند. این مجموعه به‌جای تکیه بر فرمول تکراریِ «پنهان‌کاری اطلاعات از مخاطب برای خلق هیجان کاذب»، از معما تنها به‌عنوان بستری برای شکل‌گیری درام و دگرگونی نسبت‌های انسانی بهره می‌گیرد. به بیانی دیگر، مسئله‌ی اصلی سریال نه کشف «کیستی و چیستی رخدادها»، بلکه بازتاب و پیامد سنگین این اتفاقات بر مناسبات و روان شخصیت‌هاست؛ رویکردی که در قسمت‌های هفتم تا نهم به اوج پختگی روایی خود رسیده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *