قدرت بنیادین رمان «بامداد خمار» همواره در این واقعیت نهفته بود که رخدادهای بیرونی صرفاً جرقهای برای کاوش در لایههای روانی و ناخودآگاه شخصیتها بودند. اتفاقات در ظاهر ساده رخ میدادند، اما اهمیت اصلی آنها در دگرگونیهای فکری و ضربههای عاطفی درون خانه و ذهن خلاصه میشد. عشق در این درام تنها یک پیوند معمول نبود، بلکه میل سرکشی بود که با تخیل فردی تغذیه میشد و دیر یا زود در برابر صخرهٔ واقعیت فرو میریخت؛ روایتی از انتخابی که نه از سر شناخت، بلکه برآمده از تنهایی، نیاز و تصویرسازیهای خودفریبانه بود.
با این حال، در فصل دوم به نظر میرسد سریال بیش از آنکه قلب تپندهٔ درام یعنی پیچیدگیهای ذهنی را تعمیق کند، به وسعت بخشیدنِ مکانیکی به جهان بیرون روی آورده است. ورود پرشمار شخصیتهای فرعی و پررنگ کردن روابط اجتماعی، زمانی میتوانست به غنای اثر منجر شود که گرهی از کشمکشهای روانی قهرمانان باز کند. در غیاب این پیوند انداموار، گسترش جغرافیای داستان بهجای خلق جهانی غنی، به نوعی ازدحام نمایشی انجامیده که کانون اصلی حس را در حاشیه قرار میدهد.
کاراکترها؛ مفاهیم مجرد یا انسانهای پیشبینیناپذیر؟
آسیب عمدهٔ دیگر، تمایل روایت به نمادسازی و جایگزینی تیپ با شخصیت است. آدمهای سریال در این فصل گاهی بهجای آنکه موجوداتی غیرقابلپیشبینی و چندبعدی باشند، شبیه ماکتهایی از پیش طراحیشده رفتار میکنند؛ یکی نمایندهٔ مطلق شوریدگی عشق است، دیگری نماد تحجر سنت، آن یکی بازتاب طبقه و دیگری حامل بیچونوچرای حسرت.
این در حالی است که ماهیت درام واقعی از تناقضهای رفتاری انسان جان میگیرد. انسان واقعی در لحظههای بحران ممکن است همزمان عاشق باشد و فرار کند، پشیمان باشد و باز اشتباهش را تکرار نماید. در سریال آبیار، بارها به مرز این پیچیدگی نزدیک میشویم، اما درست در لحظهای که انتظار میرود شخصیت از قالبهای متعارف عبور کند، روایت دوباره او را به مدار بستهٔ آغازین بازمیگرداند؛ رویکردی که ضرباهنگ دراماتیک را دچار دورانی بیاثر کرده و شخصیتها را در نقطهای روانی منجمد میسازد.
زیباییشناسی تصویر؛ پردهخوانی اصیل یا تزیین بیاثر؟
زبان بصری نرگس آبیار بیتردید چشمنواز و واجد تشخص سینمایی است. طراحی لباس، بازی با نور، احیای معماری تاریخی و چیدمان دقیق اشیا نشان از وسواس کارگردان در بازآفرینی اتمسفر گذشته دارد. اما زیباییشناسی فرمی سینما زمانی معنا مییابد که ابزار بیان ناگفتههای روانی باشد. هنگامی که یک قاب زیبا توانایی بارور کردن وضعیت حسی کاراکتر را نداشته باشد، کشش زمانی تصویر بیش از آنکه حسآفرین باشد، ملالآور شده و تصویر را به کارتپستالی تزیینی تقلیل میدهد.
این ناهمخوانی با لحن و ریتم گویش شخصیتها نیز تشدید میشود. هرگاه دیالوگی با مفاهیم و لحن بیش از اندازه امروزی از زبان کاراکتری تاریخی بیرون میآید، جهان نمایشی سریال ترک برمیدارد؛ زیرا انتقال حس تاریخی تنها منوط به واژگان نیست، بلکه جهان اندیشگی آن عصر را بازتاب میدهد.
برزخی میان رمان و تولد اثری مستقل
پرسش بنیادین دربارهٔ فصل دوم «بامداد خمار» دیگر میزان وفاداری به صفحات کتاب نیست؛ پرسش بر سر هویت و هدف خود اثر است. سریال نه کاملاً جسارت عبور از رمان و خلق جهانی سراسر نو با منطقی خودبسنده را نشان میدهد و نه با وفاداری کامل به هندسهٔ روانی متن اصلی پیش میرود. استقلال اقتباس همیشه گزینهای نجاتبخش است، به شرطی که این اثر بتواند پیش از آنکه در فرمهای چشمنواز و تزیینات تاریخی متوقف شود، روحی زنده و متناقض به کالبد شخصیتهایش بدمد
پاکنویس پایگاه خبری