جمعه , 17 مهر 1405 - 3:20 قبل از ظهر
فیلم سینمایی بک رومز

عبور از کریپی‌پاستا تا استعاره‌ای از روان‌پریشی مدرن

ریشه‌های زیبایی‌شناختی «بک‌رومز» را باید در پیوند میان فضا و روان‌پریشی جست‌وجو کرد. همان‌طور که راهروهای پیچ‌درپیچ و نورهای فلورسنتِ هتل «اورلوک» در «درخششِ» استنلی کوبریک مرز میان واقعیت فیزیکی و فروپاشی روانی را درهم می‌شکستند، هزارتوی زرد و یکنواخت «بک‌رومز» نیز تجسم عینیِ یک «نا-مکانِ برزخی» است. مفهوم «لیمینال‌بودن»—که ریشه در آرای انسان‌شناختی آرنولد فان‌گنپ درباره «مناسک گذار» دارد—به وضعیتی اطلاق می‌شود که فرد دیگر به گذشته تعلق ندارد، اما راهی نیز به سوی آینده نیافته است. فیلم پارسونز دقیقاً از همین شکاف میان «نشانه و کارکرد» بهره می‌برد؛ فضاهایی که تمام نشانه‌های یک کارکرد انسانی (مانند اداره، خانه یا استخر) را در خود دارند، اما از تحقق بخشیدن به آن سر باز می‌زنند و همین تناقض، منشأ اضطراب بنیادین اثر می‌شود.

در لایه‌ی روایی، فیلم داستان دو شخصیت اصلی به نام‌های «کلارک» و «مری» را روایت می‌کند که هر دو پیش از ورود به کابوس فیزیکیِ «بک‌رومز»، در زندگی واقعی خود نیز در فضایی لیمینال و بلاتکلیف گرفتار شده‌اند. کلارک، معمارِ ناکامی که حالا مدیر یک فروشگاه مبلمان است، میانِ هویت‌های متناقض و عواقب جدایی عاطفی‌اش معلق مانده؛ او نه جراتِ جلو رفتن دارد و نه می‌خواهد مسئولیت انتخاب‌هایش را بپذیرد. در سوی دیگر، مری—نویسنده‌ی کتاب‌های خودیاری—اگرچه دیگران را به عبور از تروماهای کودکی دعوت می‌کند، اما خود همچنان به بقایای آسیب‌های گذشته‌اش چنگ زده است.

هوشمندی فیلم‌ساز در اینجاست که «اتاق‌های پشتی» را به بازتابی از ساختار آگاهی و حافظه تبدیل می‌کند؛ حافظه‌ای که جزئیات را به‌شکلی مخدوش و تحریف‌شده بازسازی می‌کند. اما جذاب‌ترین وجه اثر، تفاوت مواجهه این دو شخصیت با هزارتوست. برای کلارک، «بک‌رومز» نه یک کابوس، بلکه پناهگاهی وسوسه‌انگیز است؛ جهانی که در آن هیچ‌کس از او انتظار رشد، تغییر یا حرکت به جلو را ندارد. او ترجیح می‌دهد ناتوانی‌اش را به یک شیوه زندگی تبدیل کند و برای همیشه در آستانه باقی بماند. در مقابل، سفر مری در این هزارتو به رویارویی با هیولای درونی و نمادهای گذشته‌اش (همچون تکه بتن دوران کودکی) می‌انجامد؛ سفری که در نهایت به او امکان می‌دهد الگوهای کهنه را بشکند و مسیر تازه‌ای برای رهایی بیابد.

فراتر از ابعاد دراماتیک، «بک‌رومز» را می‌توان بیانیه‌ای سینمایی در باب وضعیت نسل زد (Gen Z) و زیست دیجیتال آن‌ها دانست. نسلی که برخلاف نسل‌های پیشین (که با آرمانِ «ماتریکس» و کشف حقیقتِ پنهان به دنبال رهایی بودند)، در اقیانوسی بی‌پایان از محتوای تکراری، شبیه‌سازی‌ها و اطلاعات متناقض غرق شده است. برای این نسل، حقیقت دیگر قرص سرخی برای آزادی نیست؛ بلکه وزوز مداومِ چراغ‌های مهتابی در راهروهایی است که کپیِ برابر اصلِ یکدیگرند.

در نهایت، «بک‌رومز» اثری است که موفق می‌شود ژانر وحشت را از فرمول‌های کلیشه‌ای نجات دهد و به کاوشی عمیق در باب تنهایی، انفعال و ترس از فردا بدل سازد؛ فیلمی که به ما یادآور می‌شود گاهی بزرگ‌ترین هراسِ انسان نه هیولاهای ناشناخته، بلکه ماندن در نقطه‌ای است که نه راه پیش دارد و نه راه پس.

درباره ی مهدی فتحی

مطلب پیشنهادی

«شوتینگا»؛ پلی میان دو نسل با حضور قهرمانان خاطرات کودکی

بعضی خبرها بیش از آنکه یک اتفاق صنفی سینمایی باشد، یک نوستالژی دسته‌جمعی است؛ خبر بازگشت علی فروتن، محمد مسلمی و حمید گلی به یک پروژه سینمایی مشترک، دقیقاً از همین نوع است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *